|
There are those who think that love comes with a lifetime guarantee
But we know from those around us,that this may not always be
It's the simple things that come between a father and a son
But when they try to talk,the knives are out before they have begun
Well that was me,and I have seen the light that shines for eternity
Because I learned to say the words I love you
ببین چه قلبایی شکستن توی دست روزگار
ببین چشمایی رو که گشتن پی نوری موندگار
از عشق و باور باید که آخر بشن لبریز دلامون
یه روزی هرجا پر بشه دنیا از طنین صدامون
پس بیا با هر زبون تو هم بخون
بخون عاشقونه کنارم
فریاد بزن بگو دوستت دارم
And this endless road that we are on just keeps on going round
But there's one destination that always is here to be found
So come with me,and you will see the light that shines for eternity
Be strong and learn to say the words I love you
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.
اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود !
يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند!
و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حالا ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!
سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
| استاد كلاس فلسفه در مقابل شاگردان ايستاده بود و چند چيز هم در مقابلش قرار داشت. وقتي كلاس شروع شد او بدون اينكه حرفي بزند يك شيشه بزرگ وخالي را برداشت و ان را با توپ هاي گلف پر كرد. بعد از شاگردان پرسيد كه ايا به نظر انها شيشه پر شده است؟ گفتند پر شده است بعد استاد يك جعبه سنگ ريزه در اورد و انها را داخل شيشه ريخت. شيشه را اهسته تكان داد. سنگريزه ها در فضاي خالي ميان توپ ها قرار گرفتند. بعد دوباره از شاگردان پرسيد كه ايا به نظر انها شيشه پر شده است؟ گفتند كه پر شده است استاد سپس يك جعبه ماسه دراورد و انها را هم توي شيشه ريخت. البته ماسه همه فضاهاي خالي را پر كردند.بار ديگر از شاگردان پرسيد كه ايا به نظر انها شيشه پر شده است؟ شاگردان متفق القول گفتند بله سپس استاد دو فنجان قهوه از زير ميز دراورد انها را تماما در شيشه ريخت. در نتيجه فضاي خالي ميان شيشه هم پر شد. شاگردان خنديدند. وقتي خنده تمام شد استاد گفت: حالا از شما ميخواهم اين شيشه را به مثابه زندگي خودتان بدانيد. توپ هاي گلف موضوعات مهم زندگي شما هستند: خدا؛ خانواده؛ فرزندان؛دوستان و روابط عاطفي مورد علاقه تان؛موضوعاتي كه اگر همه ي چيزهاي ديگر از دست بروند و فقط انها بمانند هنوز زندگي تان پر است سنگ ريزه ها موضوعات مهم ديگر هستند مانند كار؛خانه و اتومبيل تان. ماسه ها موضوعات كم اهميت تر بعدي هستند. اگر اول ماسه ها را داخل شيشه بريزيد ديگر جايي براي سنگ ريزه ها يا توپ هاي گلف باقي نميماند. زندگي هم همين طور است اگر همه وقت وانرژيتان را صرف موضوعات كم اهميت كنيد هرگز براي چيزهايي كه برايتان اهميت دارند فرصت نخواهيد داشت به چيزهايي كه براي خوشبختي تان ضرورت محسوب ميشوند توجه كنيد با فرزندان تان بازي كنيد. براي معاينات پزشكي تان وقت صرف كنيد دوستان تان را به شام دعوت كنيد. دوباره به هيجده سالگي برگرديد. هميشه براي تميز كردن خانه و تعمير وسايل وقت خواهد بود پيش از همه حواستان به توپ ها گلف باشد يعني چيزهايي كه واقعا اهميت دارند اولويت ها را مشخص كنيد؛ باقي ماسه هستند. يكي از شاگردان دستش را بلند كرد و گفت: قهوه در اين بين نشان دهنده چه چيز است؟ استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم كه سوال كرديد اين فقط نشان ميدهد كه هر قدر هم زندگي تان به ظاهر پر باشد ولي هميشه براي صرف يك فنجان قهوه با دوستان وقت هست. |
_________________ حكايت جالبي است كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را هرگز از ياد نميبرند. |
در یک سحر گاه سرد ماه ژانویه مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض 45 دقیفه شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود هزاران نفر برای رفتن به سرکارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیفه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد ویلون زن اولین انعام خود را دریافت کرد . خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد مردی درحالیکه گوش به موسیقی سپرده بود به دیوار پشت سر تکیه داد ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دورشد.
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه میبرد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون زن پرداخت مادر محکم تر کشید و کودک درحالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود به همراه مادر براه افتاد این صحنه توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد و والدین شان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول 45 دقیقه ای که ویلون زن مینواخت تنها شش نفر اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند بی آنکه مکثی کرده باشند و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد! وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت برهمه جا حاکم شد نه کسی متوجه شد نه کسی تشویق کرد و نه کسی او را شناخت !!
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان " جاشوا بل " (یکی از بهترین موسیقیدانان جهان) است و نوازنده یکی ازپیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه و نیم میلیون دلار میباشد.
جاشوا بل دوروز قبل از نواختن در سالن مترو در یکی از تأترهای شهر بوستون برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود !!!
این یک داستان حقیقی است و نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسائی سلیقه و الوویتهای مردم بود.
نتیجه : آیا مادر شرایط معمولی و ساعات نامناسب قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی ازآن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگردها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است گوش فرا دهیم چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟؟؟
از خدا خواستم به من همه چیز عطا فرماید تا از زندگی لذت ببرم....
ندا آمد " تو را زندگی عطا کردیم تا از همه چیز لذت ببری ... "
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...
چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...
پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!
آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...
و سوال این هست: من که هستم...!؟
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
همیشه سبز میخشکد ، همیشه ساده میبازد
همیشه لشکر اندوه به قلب ساده میتازد
من آن سبزم که رُستن را تو آخر بُردی از یادم
چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم
به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود
دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود
* * * * *
دورنم ملتهب از عشق بُرونم چهره ای دمسرد
ولی از عشق باختن را بُرون من مرمت کرد
به غیر از دوستت دارم به لب حرفی نشد جاری
ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری
طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود
سر انجام تو و عشقت حدیث پشت خنجر بود
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا