تبليغاتX
شب،سکوت،کویر
 

به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو

سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟

کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم؟

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من؟

تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام

اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟

فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:25  توسط   | 

 

 

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت 
پاشنه كفش فرارو وركشيد 
آستين همت و بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شدو تنگ غروب 
سنگ تو شيشه فردا زدو رفت
كاغذ گذشته ها رو پاره كرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
طفلكي  تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت  
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت  
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 11:53  توسط   | 

 

خدایاااا

پروردگارااااااااا

میدونم شما 

END

زمانبندی هستید.

حالا که حرف حرف شماست لا اقل یک نسخه از برنامه زمانبندیتونو به ما هم بدین الکی خودمون رو به در و دیوار نکوبیم.

خواهش میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 10:44  توسط   | 

 

ای پدر ما که در آسمانی

                                       نام تو مقدس باد.

 

ملکوت تو فرا رسد، اراده تو چنانکه در آسمان است

 

در زمین نیز کرده شود.

 

آن نان روزانه ما را ، امروز نیز به ما ده.

 

ببخشای گناهان ما را ، زیرا که ما نیز می بخشیم مدیونان خود را.

 

و ما را در آزمایش میاور

                                    بلکه ما را از شریر رهایی ده

 

زیرا فرمانروایی و قدرت و جلال ، تا به ابد از آن توست.

 

                                                                                        ( آمین )

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 14:28  توسط   | 

 

یکسال گذشت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 13:54  توسط   | 

 

 

چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم

گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من كز شعله نپرهيزم

صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم

چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم

اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 14:17  توسط   | 

بیسکویت های سوخته !

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.

 یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا پدرم هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است؟!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود؟
خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا میکردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویتهای سوخته می مالید و لقمه لقمه آنها را می خورد.

  یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویتهای خیلی برشته هستم.

  همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویتهاش سوخته باشد؟

  او مرا در آغوش کشید و گفت: مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

 زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش میکنم.

 اما در طول این سالها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار؛ درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است. و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد.

 این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر، خواهر یا حتی یک دوست!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید بلکه آن را پیش خودتان نگهدارید.

 بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

کاش همه می دانستند که زندگی شادی نیست

شادی را به هدیه بخشیدن است

زندگی قهقهه نیست

تنها یک لبخند است


با طلوع هر صبح فکر کن تازه به دنیا آمدی، با اطرافیانت مهربان باش

همزیستی را دوست بدار و زندگی را قدر بدان

شاید فردایی نباشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 13:56  توسط   | 

  

روزهایی که بین نوشتن پست قبلی و این پست امروز گذشت و تعدادشون کم هم نبود، پر بود از اتفاقهای متفاوت . دوست ندارم اتفاقها رو به بد و خوب  دسته بندی کنم چون تجربه ثابت کرده که باید به نتیجه هر اتفاق نگاه کنم نه خود اون اتفاق . گاهی حادث شدن یک اتفاقی که به نظر بد میرسه میتونه جلوگیری کنه از حادث شدن یک اتفاق خیلی بدتر یا برعکس ... دوست ندارم مثالی بزنم اگر به دور و بر خودتون نگاه کنید نمونه اش رو پیدا میکنید.

 روزهایی که گذشت همراه بود با فوت چند نفر از کسایی که شاید نسبت نزدیکی با خودمن نداشتن اما به هر حال وقتی مثلا" همکاری که هر روز 8 ساعت باهاش کار میکنی غم از دست دادن مادرش تو دلش و آثار این غم رو چهره اشه  تو نمیتونی راحت باشی و شاد باشی ...  . این جور اتفاقها یکی از اون موردهایی بود که تو این روزهایی که گذشت زیاد تکرار شد .

 زندگی در نظر من شبیه به یک هرمِ که آدمها وقتی متولد میشن تو قاعده این هرم هستن و هرچی از عمرشون میگذره به رأس هرم نزدیکتر میشن و وقتی به اون قلّه رسیدن از هرم زندگی خارج میشن . به خاطر اتفاقهایی که پیش اومد یک چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که چقدر از قاعده هرم دور شدم (دوست ندارم بگم چقدر به رأس هرم نزدیک شدم ،اما شدم تعارف که نداریم ) اما برای من که تصویر و خاطرات  روشنی از مادر بزرگِ مادر بزرگم تو ذهنم دارم . برای منی که پدر و مادِر مادر بزرگم تا همین 10-12 سال قبل کنارمون بودن و برای منی که طی 2 سال گذشته پدر بزرگ و مادر بزرگم از دنیا رفتن خوب تصور نزدیک شدن به رأس هرم، تصور دور از ذهنی نیست . حالا اینها رو گفتم منظورم به این بود که بگم برام جالبه که اون  روزی رو ببینم  که کسی تو دنیا هست که همون احساسی که من به پدر بزرگم  داشتم رو نسبت به من داشته باشه ... یا از اون مهمتر اینکه من بتونم تجربه کنم وقتی پدر بزرگم منو بغل میکرده چه حسی داشته .

 از تبعات اتفاقات اخیر هم یکی اینه که تقریبا" روزی 2ساعت کمتر کارمیکنم. هرچند که این 2ساعت در روز مال خود خودم نیست ولی خوب یک سری فرصتهای جدید برای من فراهم کرده .به نظر میاد این اتفاق دائمی نباشه اما اگر دائمی بشه میشه با 2 ساعت زمان خیلی کارها کرد 2ساعت در روز کم نیست . شاید دوباره دستی به ساز ببرم یا شاید کلی چیزهایی که دوست داشتم رو برنامه بریزم برای یاد گیریشون . بخش بزرگی از روز مرگیهای من به خاطر کارمِ که همه وقت مفیدم رو میگیره یک جور فروختن عمر به ثمن بخسه و این نگرانی برام وجود داره که وقتی به رأس هرم نزدیک شدم، وقتی برگشتم و نگاهی به سالهای گذشته انداختم، خیلی منظره قشنگی پشت سرم نبینم یا روزهایی که میخوام با نوه ام بگذرونم وقتی ازمن راجع به این سالهای عمرم سؤال میپرسه حرف خاصی نداشته باشم که براش بگم .

 از تبعات اتفاقات اخیر همین بس که ذهن من شده مثل یک پاندول که داره مرتب تو دامنه گذشته و آینده رفت و آمد میکنه هرچقدر هم که سعی میکنم دست بندازم و نگه دارمش تو زمان حال نمیشه که نمیشه که نمیشه ... .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 13:59  توسط   | 

 

 

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم…

به آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان.

به آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.كمانش دلش بود و تيرش عشق...

به آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.

آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.

آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.

به آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان...

آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره و تيري انداخت تيري كه هزاران سال است مي رود...

هيچ كس اما نمي داند كه اگر به‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 13:21  توسط   | 

 

خیلی وقته که دوست دارم بیام و یک چراغی اینجا روشن کنم و نشونه ای بگذارم تا اگر کسی گذرش این طرفها افتاد ، خوب ببینه هنوز زنده ام و به این خونه ام سر میزنم.

آدم گاهی اینقدر بیخودی کار رو سرخودش آوار میکنه که دیگه هرچقدرهم دست و پا میزنه نمیتونه از زیر اون آوار بیاد بیرون . حالا حکایت ما تو این یک ماهه گذشته همین بود.

تو همین شلوغ بازیهای زندگی به این فکر میکردم که چقدر سریع ممکنه آدم شرایطش تغییر کنه! من یک حساب سر انگشتی کردم دیدم سال ۸۸ تقریبا" هر دو ماه یک بار یک سفر ۴-۵ روزه رفتیم اما تو این ۷ ماهی که از سال ۸۹ گذشته چی؟؟؟ یک سفر نوروزی بود که از اون که بگذریم دیگه بعدش فقط ۲ بار رفتم سفر که تازه این سر جمع یک هفته هم نشد. این خیلی بده ، مگه نگفتن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی؟؟؟ اینجوری پس ما چجوری باید از خامی در بیاییم؟ترسم از اینه که آخرش هم نپخته از دنیابرم!

تو این مدت یک چیزهای مهمی رو از دست دادم ، یکیش تولد عسل بانو بود که نتونستم به موقع بهش تبریک بگم . یکی دیگه دنبال کردن روز نوشته های فروغ عزیز بود که خوندنش همیشه برام لذت بخشه از بس که پر انرژی هستند ایشون. البته لابه لای شلوغی ها و گرفتاریها یک مورد خوب مثل گرفتن یک هدیه غیر منتظره هم اتفاق افتاد که کلی به من روحیه داد.

خلاصه، الان که یک کمی وضعیت آرومتره دوست دارم برم بالای اون تپه من هم دستهامو باز کنم و نفسهای عمیق بکشم . شاید اگر از بالای یک بلندی به همه جا نگاه کنم حس زیر آوار موندگی زودتر از این تن خسته بره بیرون، شاید!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:5  توسط   |